به نام خدا

سلام؛  نمی دونم از چی شروع کنم. بابایی زنگ زد و گفت که زهرا رو بستری کردند. خیلی ناراحت شدم... همش گریه می کردم. هیچکی نمی دونه که بستری شده. فقط خودمون می دونیم. نمی دونم چی بگم ولی دلم می گه حالش خوب می شه و می شه عزیز دل آبجی. 

چند روز هست که حال عجیبی دارم. چند وقت پیش مجبور شدم به خاطر کلاس معادلات، روز شنبه برگردم تهران.فردای اون روز نیمه شعبان بود و همه بچه ها رفته بودند خونه. ساعت 8 صبح قطار حرکت کرد و باید ساعت 10:20 دقیقه تهران بود. اما چون موتور دیزلش خراب شده بود، ساعت 1 رسیدیم تهران. منم رفتم شکایت کردم و خسارت گرفتم. فکرش رو کنید... 5400 دادی سوار شدی، 2700 پس بگیری. شوخی بردار نیست که... سه ساعت از وقت من رفت... خب من اگه می خواستم دیر برسم، با قطار ساعت 10 میومدم که 12:30 تهران باشم. رسیدم خوابگاه و بعد از استراحت رفتم سر کلاس... بعد از کلاس خبردار شدم که گویا قراره ببرن جمکران و من نمی دونستم. از خدا خواستم که منم برم و نمی دونم چی شد که به دلم افتاد می رم و رفتم. همه این ها تو شرایطی بود که جا نبود واسه من. رفتیم قم... اول تو حرم حضرت معصومه سلام الله علیها یکم حس و حالی گرفتم و رفتیم جمکران. تو جمکران بچه هامون رو گم کردم... تنهایی پاشدم رفتم مسجد پایین تا نماز صبح.... اونجا سر یه قضیه ای سه تا از اون پیرزن مهربون هایی که امید می گفت، برام دعای خیر و عاقبت به خیری کردند که انگار روح تازه ای گرفتم با دعای آنها... تا قبل از دعای اونا اصلا تو مسجد جمکران راه رفتن رو دوست نداشتم ولی یهو ورق برگشتم و تونستم 6 رکعت نماز با حال تو مسجد بخونم.

الان هم انرژی مثبت اون موقع رو دارم. بعد از نماز بچه هامون رو هم پیدا کردم. 

 

 

 

 

وقتی زهرا به دنیا اومد، بچه ها گیر دادند که برم شیرینی بخرم. منم سر نماز به خدا گفتم که من نه حال دارم برم شیرینی بخرم و نه این اطراف شیرینی فروشی می شناسم. خودت من رو می بری و شیرینی رو توی دستم می ذاری و برم می گردونی. بازم یه چیزی افتاد تو دلم که غمت نباشه... خدا خودش می بره و میاره. 

عصری دوستم منو برد بیرون و از اونجا برد شیرینی فروشی و برگشتیم. تازه یکم هم تو پارک نشستیم و درس خوندیم حدود دو ساعت. 

من تقریبا تو همه خیابان های تاکستان، تو بیشتر تاکسی و قطار هایی که سوار شدم  (نصف عمرم رو تو تاکسی بودم)، درس خوندم؛ تو پارک درس خوندن منو یاد اون موقع ها انداخت. هوا هم خوب بود. 

 

 

 

همون حسی که به دلم می افته، به من می گه که حال زهرا خوب می شه و می شه مایه افتخار.... 

همون حس بهم می گه که این ترم معدلم خوب می شه... 

همون حس بهم می گه که زندگی جریان داره... 

این حس خوب.... 

 

خدایا دعاهای یهویی رو از ما نگیر... 

خداوندا بندگان تو بهت خیلی نیاز دارند. دستشون رو قبل از درخواست کمک بگیر.... 

قلب ها رو مهربون نسبت به هم نگه دار...

خدایا شادی بده و مشکلات رو شکلات کن...

خدایا دوستت دارم.

خدایا یادت هست که با دعای دسته جمعی، ابرای خوزستان دلشون به درد اومد و با هق هق گریه هاشون، دل مردم رو شاد کرد؟  همش کار تو بود...

 

 

 

خدایا یادت هست که نزدیک کنکور قفسه سینه ام درد می کرد و نزدیک اذان مغرب به افق تهران یه انرژی عجیبی اومد سمتم و تمام دردهای من رو گرفت؟  

 

 

 

خدایا اون هم کار تو بود. 

خدایا تو قادر مطلق هستی. پس بهترین هات رو به بندگانت بده ای عزیز من... 

 

 

به مهربانی ات ای مهربان ترین مهربانان

 انتشار از منبع : fatemehtomovaffaghmi-bfa - fatemehtomovaffaghmi-bfa
یکشنبه 16 خرداد 1395 ساعت 17:06:02
  برچسب ها : خدایا ,ساعت ,تهران ,شیرینی ,جمکران ,نماز ,خدایا یادت ,شیرینی فروشی ,شیرینی بخرم